دلدار
ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد و سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد و هر انسان كتابی است در انتظار خواننده اش
سلام
چند وقته بی مقدمه مینویسم.از چکنویس و خط خوردگی و یه هفته بره تو لیست انتظار خبری نیست.البته 90 درصد از این جور نوشتن پشیمونم ولی اون ده درصد اینقدر چشمگیر بوده که هنوز تصمیم به ادامه ی این روش دارم.
اوضاع خرابه.این ترم دانشگاه داغونه زابل به احتمال زیاد برام یه ترم مشروطی رد کرده و انتخاب واحدم که شاهکاره وکماکان در انتظار نمره ی معادلات.
در حال آلوده شدن به سیاست هستیم.هنوز ایزوله موندم ولی کم کم باید منحرف بشیم.بعد از یه دوسالی رفتم اداره منطقه 5.یه سر به مسئول انجمن اسلامی اون موقع ها زدم.کلی حرف زدیم.چه مرد نازنینیه کلی راهنماییم کرد.یه کلمه بهم گفت که تکلیف خیلی چیزار و برام معلوم کرد . ((بصیرت))
دیروزم رفتم دبیرستانمون.به طور اتفاقی با چنتا از بچه ها اونجا دور هم جمع شدیم.یاد گذشته ها افتادیم.چه دورانی بود.
الانم دارم فکر میکنم چه خاکی واسه این ترم تو سرم بریزم.
و من الله توفیق
به نام خداوند جان و خرد...کزین برتر اندیشه بر نگذرد
«خانه دوست کجاست؟»
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها
بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمت سیال فضا، خش خشی میشنویکودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او میپرسی
خانه ی دوست کجاست
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
اوایل ترم نسبت به انگلیسی نوشتن بعضی استادا حساس بودم.با خودم می گفتم مگه فارسی چی کم داره که ما انگلیسی می نویسیم.اما الان با خودم میگم بی چاره ها حق داشتن کل دنیا دارن با این زبون کار می کنن.واسه جهانی شدن یه جورایی نیازه با این زبون اخت بشی.بشه یه بخشی از وجودت.بر این شدیم که از این به بعد بیشتر به این زبان اهمیت بدیم البته با حفظ تمام هویت ایرانی خودم و زبان فارسی.
الان که چند روز گذشته میبینم زیادم سخت نبود.فیس بوکم و غیر فعال کردم.خیلی راحت بود.چند دقیقه بیشتر طول نکشید.کلال بعضی وقتا خیلی از تصمیم هایی که سخته رو خیلی راحت می گیرم و انجام می دم بدون اینکه زیاد اذیت بشم یا طول بکشه.یه جورایی قاطعانه عمل میکنم.باید این خصوصیت و به تمام ابعاد زندگیم گسترش بدم.
عادت به تحت مراقبت بودن اعتیاد به اینترنت اتلاف وقت و کلی چیز دیگه باعث شد این ویروس مجازی و از زندگیم بیرون کنم.کلا هم ادم درست حسابی و ندیدم که جزو این جامعه مجازی باشه و بهش اهمیت ویژه بده.البته کاربردهای زیادی داره که فعلا به کار من نمیاد.شاید هم شخصیتم حریم خصوصی زندگیم جدیدا برام مهم شده.کلا باید در مورد این نت اصولی بنویسم.
چند وقته خیلی حرف ها رو به خاطر مصالح و مصلحت نمی زنم.شاید یه وبلاگ دیگه باز کردم واسه عقید و احساساتم که البته بیشتر عقایدم و مینوسم.
این دومین تجربه وبلاگ نویسی من هستش.قبلا گروهی تو بلاگفا می نوشتم که بعدش به پرشین بلاگ اسباب کشی کردم.از خیلی نظرا پرشین بلاگ از بلاگفا بهتره یه نمونش همین ذخیره سازی پیشنویس هستش.این باعث میشه اگه برق رفت سیل اومد یا کوه دماوند فوران کرد و نوشتنت نصفه موند یه پیش نویس تو قسمت مطالبت تا اونجایی که نوشتی به صورت خودکار ذخیره بشه.
کلا به دوستان پیشنهاد می کنم که اینجا بنویسن.
اهان یه نکته اساسی یادم رفت بگم.چند وقته دنبال یه ادم می گردم که خودش زبان خونده باشه و کلاس و موسسه و از این جور چیزا نرفته باشه.چنتا سوال ازِش دارم.اگه کسی هست اعلام حضور کنه.راستش همه میگن برو موسسه ولی هر جور فکر میکنم می بینم که نمیشه.می خواد یه روز در میون 2 سه ساعت از وقتم گرفته بشه.فشرده تو یه روزم که فقط بدرت خودشون می خوره.به خاطر همین می خوام خودم شروع کنم به خوندم.
پ ن : جالبه.همین الان در مورد مزایای ذخیره خودکار پیش نویس نوشتم سره خودم اومد.ارسال مطلب و زدم ولی صفحه پرید.اومدم تو مدیریت مطالب قبلی دیدم که اونجا هر چی که نوشتم هنوز هست.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
رفتم تو دفتر هیچ کس نبود.یکم که منتظر موندم یه آقایی با محاسن بلند اومد تو.نامه رو نشون دادم گفت باید خود حاج آقا باشه چون جایه دیگه کار داشتم گفتم میرم بر میگردم.یه نگاه به ساعتم کردم 12:30 بود.
رفتم برگشتم هنوز کسی نیود نشستم گفت منتظر باشی میاد . کم کم زیاد شدیم.شدیم 4 نفر.رفت زنگ زد به حاج آقا گفتش الان میام.مسئول دفترش فرستاد برامون چایی آوردن. من که از صبح سر پا بودم سرم و گزاشتم رو میز نفهمیدم چند دقیقه گذشت فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم آقاهه داره میگه برو اون یکی ساختمون اونجاست کارت و راه میاندازه . با بقیه راه افتادیم . از اسانسور که اومدیم بیرون دیدیم یکی سریع رفت جلو سلام کرد.یه اخوند بود با محاسن بلند و کفش های بی بند و چسبش . یه چیزی پای نامه نوشت گفت برو اونجا پیش فلانی .
از در که اومدم بیرون یه دست فروش و دیدم که داشت شلوار می فروخت . قبلا هم اونجا دیده بودمش . با یه متر که واسه پرو کردن لباس ازش استفاده می کرد با قیافه ای ساده نه ریش داشت نه جای مهر رو پیشونی ولی لقمه ای که میبرد خونش حلال بود.حلال.حلال تر از حقوقی که بعضی ادما میگرن تا کار مردم و راه بندازن نه اینکه ....
یه نگاه به ساعتم کردم شده بود 2:30 یه نگاهم به سردر اداره نوشته بود :
بنیاد شهید و امور ای...
جمهوری اسلامی ای...
پ ن : وقتی موقع امتحانات و درسه مخصوصا وقتی داری درس می خونی تمام ارزوها و امالت با تمام کارهای عقب افتادت میان تو ذهنت ولی به محض تموم شدن امتحانات هیچ کدوم یادت نمیاد .
بر این شدم که هیچ وقت جست و جوی علم و رها نکنم تا آرزوهام از یادم نرن .
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
این ترم هم گذشت . با تمام سختی ها و مشکلاتش . از همین الان سعی می کنم ترم بعد و بهتر شروع کنم و بهتر نتیجه بگیرم .
احساس دوران دبیرستان و دارم . اون موقع ها که بعد از آخرین امتحان انگار تمام مشکلات دنیا از رودوشمون برداشته میشد . خستگی توام با شیرینی . شیرینی اتمام یه اتمام نسبتا رضایت آمیز . این ترم از خودم بیشتر راضیم . بیشتر تلاش کردم همین یه احساس خوب و بهم میده .
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
اول خواستم پی نوشت کنم ولی یه لحظه به خودم گفتم از همین اول که داری میزاریش تو حاشیه؟
از ترم بعد مثل بچه آدم از اول ترم درس می خونم
تا آخر سر این همه اذیت نشم.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
کاش می شد احساس و ضبط کرد یا حداقل مثل عکس ثبت کرد یا روی صفحه حک کرد.این قلم با تمام تواناییهاش تو این یه مورد عاجزه یا شایدم من بلد نیستم ازش استفاده کنم.
کاش می شد نوشت و به یادگار گذاشت تا تو روزای سخت اینده دوباره تداعیشون کرد دوباره تجربشون کرد.تا یادمون بیاد و از یاد ببریم گذشته رو این حال و.دوباره انرژی بگیریم و حرکت کنیم دوباره از نو شروع کنیم.
حیف که در این مورد عاجزم و باید توانمند بشم . اینقدر توانمند که جلوی مشکلات خم نشم یا این قدر توانمند که احساس و به زانو در بیارم.تا بتونم رفت و امدش و کنترل کنم اختیارش و بگیرم دستم . عجب اسب چموشیه . وحشی و سرکش .
ازش خوشم میاد آزاده . رها و بی قید و بند چیزی و داره که من هنوز بدست نیاوردم.فارق از زمان و مکان به دور از حال و اینده . بی خود نیست که این همه در موردش نوشتن و گفتن و تعریف میکنن .
((هر انسانی کتابیست در انتظار خواندنش))
گاهی چنتا حرف کلی ادم و سبک میکنه . چنتا حرف که پشت سر هم میان همین . جالبه برام . کاری و انجام میدن که منطق هیچ وقت نمی تونه انجام بده.
در بیکرانه ی زندگی ۲ چیز است که افسونم می کند:
آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.
| Design By : Pichak |

